تبليغاتX
كلبه طوفان زده

 

چشمه‌هاي خروشان تو را مي‌شناسند
موج‌هاي پريشان تو را مي‌شناسند

پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگ‌هاي بيابان تو را مي‌شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را مي‌شناسند

از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را مي‌شناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را مي‌شناسند

كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچه‌هاي خراسان، تو را مي‌شناسند

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهديان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 23:38 |

خجسته میلاد سر چشمه نیکی و هدایت

 

هشتمین نور ولایت

 

حضرت علی ابن موسی الرضا (ع)

 

بر شیفتگان آن حضرت مبارکباد

+ نوشته شده توسط مهديان در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 23:15 |

به نام دل ، به نام شاهد و مي

به نام تار و تنبور و دف و ني

به نام عاشقان لاابالي

به نام همنشينان خيالي

به نام دستهاي جام بردار

به نام عاشقان رفته بر دار

به نام مجلس بزم شبانه

به نام سرور اين آشيانه

خوشا جامي که مولا در کفم داد

به دستي ني به ديگر او دفم داد

خوشا رقصان درآيم من به کويش

ببوسم دست و رخسار نکويش

خوشا آندم که از او مي نويسم

ز رقص و ذکر ياهو مي نويسم

صدایم داد تا از او بخوانم

که من هم درد غربت را بدانم

خوشا با نام مولا باده خوردن

چو درويشان عاشق جان سپردن

به حق باده نوشان مي ، حلال است

به مستي افتخاري بي زوال است

به دور اولم ساقي ولي بود

ولي ديدم که ذکرش یا علي بود
+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 23:19 |

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار


اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 23:15 |
دوبـــــاره سر به زیر اِستــاده فـــرهاد ●                دوبـــــاره عطر شیــــرین است در باد

دوبـــــاره چشم هــــای بی فــــروغش ●              به شـــوره زار عشقــش آب مـــی داد

دوبـــــاره درد بــــــی انـــدازه اش را ●                  به ضرب تیشه اش مـــی کرد فــــریاد

دوصد چون بیستون را رام می ساخت ●               اگـــر شیرین به ابـــرو تــــاب می داد

جنـــونش آبـــرو می کاست ، بــــاری ●                 چه باک ار او به کویش بــــار می داد

به جـــــانش امتحــــان پس داد امــــــا ●                بســــاط عیش خســـــرو گشت آبـــــاد

نصیب او فقـــــــط افســــــــانه ای شد ●                 بــــــرای عشق هـــــای رفته بر بـــاد

چه ســــودی می بری چــــرخ دغلکار ●                  که برپــــا کرده ای بنیـــــاد بیــــــــداد

دوبــــاره نه ، که صد بــاره مکــــــرّر ●                      بکـــــردی آنچه بر فرهــــــاد افتـــــاد

 

+ نوشته شده توسط مهديان در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 18:38 |

                  يا علي

اي عاشقان دمادم ذكر علي بگوئيد                 

 در چشمه كمالش زنگار دل بشو ئيد

فيض كرامت است و دروازه شفاعت

با هر نفس زعشقش يك يا علي بگو ئيد

نهج البلا غه اش را با جان و بخوا نيد

آئين رستگاري در حكمتش بجو ئيد

گنجينه سعادت رمز بقاي هستي

گلهاي بو ستانش در هر نفس ببو ئيد

 

هر كس به دل ندارد حبّ علي و آلش

هر گز نبا شد اورا ره بر مي و صا لش

مهر علي به دلها   ِاكسير جا  ودان است

هيهات اگر نبا شد مهر علي و آلش

 

 

دل عاشقي نباشد كه در آن نبوده با شي

و خوشا دلي كه صبر از كف آن ربود ه با شي

به خدا كه روز محشر اثر از فنا نباشد

كه تو چون نسيم از آن  گذري نموده باشي

 

ملك الملوك عشقي شه ملك لا فتا يي

در رحمت و هدايت   شه دولت ولا يت

يل عرصه شجا عت  گل گلشن ولا يي

به فصا حت و بلاغت نرسد كسي به پايت

به محبّت و عنايت همه جا گره گشا يي

به خدا كه روز محشر اثر از فنا نباشد

كه تو چون نسيم رحمت گذري از آن نمايي

فلك و زمين خاكي نشود اسير ظلمت

به طفيل نور رويت ز فر وغ كبر يا يي

دل عاشق جمالت به شرار غم نسوزد

كه خدا در او تجلّي كند از ره خدايي

 

 

+ نوشته شده توسط مهديان در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 11:20 |

خجسته میلاد سه نور الهی

حضرت امام حسین ع

قمر بنی هاشم  ع

وامام سجاد ع

مبارک باد

+ نوشته شده توسط مهديان در سه شنبه ششم مرداد 1388 و ساعت 18:52 |

 

 

 

 

 

گر شعله های خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجين به گند شود

پر گوی و ياوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخايی ی تو / اسباب ريشخند شود

هرجا دروغ يافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پيلی که اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گريان و سوگمند شود

نفرين من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / يا قصد سنگسار کنی
کبريت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

سيمين بهبهانی
۲۵ خرداد ۱٣٨٨

+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 0:12 |

پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شنهای رویاها فرو نبرده بودم 
 که به راه افتادم
 پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد 
 و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
 که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتش را در روحم ریخت
و هنوز من
 در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
 و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
 و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم

 

+ نوشته شده توسط مهديان در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 2:2 |

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

                                                                     *شاملو*

+ نوشته شده توسط مهديان در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 10:45 |

هفته معلم بر باغبا نان گلهای زندگی مبارک با د

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهديان در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:48 |

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد "تنهایی" را در سرت زنده میکند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج "تنهایی" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

 

 

+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:47 |
 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

اگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس،کز گرمگاه سینه می آید بیرون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در،بگشای دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست مرگی نیست.

صدایی گز شنیدی،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمده ستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بی گه شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان،

نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرد،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

                           زمستان است.

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

اگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس،کز گرمگاه سینه می آید بیرون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در،بگشای دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست مرگی نیست.

صدایی گز شنیدی،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمده ستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بی گه شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان،

نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرد،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

                           زمستان است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

سرها در گریبان .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید،نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

اگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس،کز گرمگاه سینه می آید بیرون،ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم دشنام پست آفرینش،نغمه ی ناجور.

نه از رومم،نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در،بگشای دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست مرگی نیست.

صدایی گز شنیدی،صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمده ستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گویی که بی گه شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود،پنهان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان،دستها پنهان،

نفسها ابر،دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرد،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر و ماه،

                           زمستان است.

 

+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:16 |

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
 
 رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست 
شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست
 
قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست

+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 0:27 |


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !

او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!

......

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!

من از نورم٬  ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬  من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟

.....

الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو   نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟

.....

ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.

ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!

خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت :      آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!



                                            با لاله كه گفت ...                                                    

از ديده بجاي اشك خون مي آيد                 دل خون شد و از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق        مي ديد  كه آهنگ فسون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه                  كان عمر كه رفت باز چون مي آيد

با لاله كه گفت حال مارا كه چنين                    دلسوخته و غرقه به خون مي آيد

كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع                    كز صحبت تو بوي جنون مي آيد

دکتر علی شریعتی

دکتر شریعتی :

       کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت :

                               غرور - دروغ و عشق

                                       انسان با غرور می تازه

                                                   با دروغ می بازه

                                                       و با عشق می میره



پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

« دکتر علی شریعتی»




+ نوشته شده توسط مهديان در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 10:36 |

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم

گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم

بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم



+ نوشته شده توسط مهديان در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 13:28 |

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

از : افشین یداللهی

+ نوشته شده توسط مهديان در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 21:49 |


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

+ نوشته شده توسط مهديان در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:54 |

به تمنای طلوع تو جهان چشم به راه

به امید قدمت کون و مکان چشم به راه

به تماشای تو ای نور دل هستی،  هست

آسمان کهکشان کهکشان چشم به راه

رخ زیبای تو را یاسمن آیینه به دست

قد رعنای تو را سرو جوان چشم به راه

در شبستان شهود اشک فشان دوخته اند

  همه شب تا به سحر خلوتیان چشم به راه

دیدمش فرشی از ابریشم خون می گسترد

در سرا پرده ی چشمان خود آن چشم به راه

نازنینا نفسی اسب تجلی زین کن

که زمین گوش به زنگ است و  زمان چشم به راه

آفتابا دمی از ابر برون  آ؛ که بود

بی تو منظومه ی امکان نگران ، چشم به راه

                     

+ نوشته شده توسط مهديان در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 21:59 |
 

 
حوادث کربلا و پیامبران
عبور آدم عليه السلام از زمين كربلا
چون آدم عليه السلام بر زمين هيوط كرد و حوا را نديد دنبال او گشت تا عبورش به زمين كربلا افتاد پيش از آن كه حادثه اى واقع شود، غمناك شد، سينه اش تنگى گرفت ، و چون به مقتل امام حسين عليه السلام رسيد پايش ‍ لغزيد خون از آن جارى شد.
پس سر به موى آسمان بلند كرده و گفت : اى پروردگار من ، مرتكب گناه ديگر شده ام و اينك مرا كيفر خواهى كرد زيرا كه من تمام زمين را طى كردم و يا چنين حادثه اى روبه رو نشد مسجد خداوند وحى فرستاد: اى آدم گناهى تازه مرتكب نشده اى ولى فرزند تو حسين عليه السلام در اين سرزمين به ظلم كشته مى شود اينك خون تو به موافقت وى ريخته شد.
آدم عرض كرد: پروردگارا، حسين پيغمبر است ؟
خطاب سيد كه پيامبر نيست و ليكن فرزند زداه پيامبر من محمد صلى الله عليه وآله است عرض كرد: قاتل وى كيست ؟ندا رسيد: يزيد كه ملعون اهل آسمان ها و زمين است آدم به جبرئيل رو كرد و گفت : چه كنم ؟ گفت : يزيد را لعن كن پس آدم چهار مرتبه يزيد را لعنت كرد و چند قدمى برداشت تا به كوه عرفات رسيد و حوا را يافت
وقايع الايام خيابانى ، ص 149.

كشتى نوح عليه السلام و كربلا
چون حضرت نوح عليه السلام بر كشتى نشست و بر روى آب همه روى زمين را گشت تا به زمين كربلا رسيد، چون به آن زمين بلا رسيد آن سرزمين كشتى او را به گرداب افكند پس حضرت نوح عليه السلام از غرق شدن كشتى ترسيد دست دعا به درگاه عزت و جلال خدا برداشت و عرض كرد: پروردگارا همه روى زمين را گشتم ، ترس اضطرابى كه در اين زمين بر من رخ نمود در هيچ جا رخ نداده بود. همان ساعت جبرئيل عليه السلام از جانب خداوند عز و جل فرود آمد و عرض نمود: يا نوح ، حسين عليه السلام سبط محمد صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران و فرزند گرامى اوصيا در اين سرزمن كشته مى شود حضرت نوح پرسيد قاتل آن بزرگوار كيست ؟ جبرئيل عرض كرد: قاتل او كسى است كه اهل هفت آسمان و اهل هفت زمين بر او لعنت مى كنند پس حضرت نوح چهار مرتبه بر آن حرام زاده بد كردار لعنت كرد پس كشتى از آن مهكله نجات يافت و از آن سرزمين بلا گذشت
محن الابرار (ترجمه جلد دهم بحار )، ص 48.

عبور ابراهيم عليه السلام از كربلا
روايت شده است كه حضرت ابراهيم عليه السلام وقتى سواره به صحراى كربلا بگذشت اسبش رم كرد. آن جناب از پشت اسب بر روى زمين افتاد و سرش بشكست و خون از آن جارى شد پس زبان به استغفار بگشاد و گفت : پرودگارا از من چه گناهى سر زده است ؟ جبرئيل عليه السلام نازل شد و گفت : اى ابراهيم ! گناهى از تو صادر نگشت ولكن كشته مى شود در اين محل سبط خاتم الانبيا و پسر خاتم الاوصيا، پس خون تو به موافقت خون او ريخته شد فرمود: اى جبرئيل ، قاتل او كيست ؟گفت : قاتل او ملعون اهل آسمان ها و زمين و قلم جارى شد بر لوح آن پليد پس ابراهيم عليه السلام دست برداشت و يزيد پليد را لعن بسيار كرد و اسب آن حضرت به زبان فصيح آمين گفت : ابراهيم عليه السلام به او خطاب كرد و فرمود: بر تو چه معلوم شد كه آمين گفتى ؟
گفت : اى ابراهيم ، من هميشه فخر مى كردم كه تو بر پشت من سوار مى شوى و چون تو از پشت من درافتادى خجلت و شرمسارى من زياد شد و سبب اين از يزيد بود خداوند او را لعنت كند.
مرحوم شوشترى رحمه الله در خصايص مى گويد كه شايد محل توسط حضرت ابراهيم عليه السلام از اسب همان محل سقوط حضرت امام حسين عليه السلام باشد از اسب خود يعنى در مقتل آن جناب به زمين افتاده باشد پس ملاحظه كن فرق اين دو سقوط را. وقايع الايام ، ص 152.
اوى كسى كه لعنت بر قاتل امام حسين عليه السلام حضرت ابراهيم عليه السلام بود و امر كرد فرزندان خود را عهد و پيمان از ايشان گرفت كه پيوسته او را لعنت كنند.
پس از آن حضرت موسى عليه السلام او را لعنت كرد و امت خود را به آن امر كرد، سپس داود عليه السلام او را لعنت كرد و بنى اسرائيل را امر نمود كه لعنت كنند يزيد را سپس حضرت عيسى عع لعنت كرد و بسيار مى گفت بنى اسرائيل را كه لعنت كنند بر قاتلان حسين عليه السلام اگر زمان او را دريافتند در خدمت او جهاد كنيد كسى كه با او شهیدى شود چنان است كه با پيامبر صلى الله عليه و آله شهيد شده است .
كشف الغمه ، ج 2، ص 179، دمعه الساكبه ، ص 272.

گوسفندان حضرت اسماعيل عليه السلام آب نياشاميدند
روايت است كه گوسفندان حضرت اسماعيل عليه السلام در كنار فرات مى چريدند. روزى شبان آنها به خدمت حضرت اسماعيل عليه السلام آمد و گفت : چند روز است كه گوسفندان از اين نهر آب نمى آشامند پس ‍ حضرت در مناجات با خدا از سبب اين حالت سوال كرد همان ساعت حضرت جبرئيل عليه السلام از طرف خداوند خدمت حضرت اسماعيل عليه السلام نازل شد و گفت : اى اسماعيل سبب اين حالت را از گوسفندان بپرس ، آنها پاسخت را خواهند داد.
پس آن حضرت از گوسفندان پرسيد: چرا از اين رودخانه آب نمى نوشيد ؟
گوسفندان به زبان فصيح پاسخ دادند: به ما خبر رسيده كه فرزند تو حسين - كه سبط گرامى محمد صلى الله عليه و آله است - در اين زمين با لب تشنه كشته خواهد شد پس ما از اين آب نمى آشاميم به جهت حزن و اندوه براى تشنگى آن بزگوار.
كسى كه اهل آسمان ها و زمين ها او را لعنت مى كنند. پس حضرت اسماعيل عليه السلام فرمود: خداوندا لعنت كن بر قاتل حسين عليه السلام .
محن الابرار، ص 49.

مسافرت حضرت موسى عليه السلام به كربلا
مرحوم خيابانى در ذيل خبرى طولانى مى گويد: حضرت موسى عليه السلام دوباره به كربلا رفته است ، يك بار تنها و بار ديگر با وصى خود يوشع بن نون چنان كه طريحى مى گويد: حضرت موسى عليهماالسلام با يوشع بن نون مى رفت چون به زمين كربلا رسيدند بند نعلين آن حضرت پاره شد و خارى بر پاى وى فرو رفت و خون از پايش جارى شد پس عرض كرد: اى خداى من ، چه گناهى از من صادر شد كه بدين كيفر گرفتار شدم ؟خداى بزرگ به او وحى فرستاد كه در اين موضع خون امام حسين عليه السلام ريخته مى شود و خون تو به موافقت خون وى جارى شد.
عرض كرد: خدايا، حسين كيست ؟خطاب آمد: او فرزندزاده محمد مصطفى و پسر على مرتضى . عرض كرد: قاتل او كيست ؟ندا رسيد: قاتلش ‍ يزيد است . پس حضرت موسى عليه السلام دست برداشت و بر يزيد لعن و نفرين كرد و يوشع بن نون آمين گفت .
وقايع الايام خيابانى ، ص 155.

حضرت سليمان عليه السلام و كربلا
سليمان بن داود عليه السلام بر فرش خود مى نشست و در هوا سير مى كرد.
روزى گزارش به زمين برسد باد فرش ، او را سه بار روانه كرد و برگردانيد و سليان ترسيد از در آمدن به زمين باد ساكت شد، به سرزمين كربلا نزول كرد.
سليمان به باد گفت : چرا ساكت شدى ؟باد گفت : در اين سرزمين حسين عليه السلام كشته مى شود سليمان گفت : حسين كيست ؟گفت : سبط محمد مختار صلى الله عليه و آله و پسر على كرار. گفت : قاتلش كه باشد ؟گفت : لعن انس به دعايش آمين گفته ، باد ورزيد و فرش را برداشت .
ريان بن شبيب از حضرت امام رضا عليه السلام نقل مى كند كه ايشان فرمود: اى پسر شبيب اگر خوش باشى ، به سكونت قصرهاى بهشتى با پيغمبر صلى الله عليه و آله ، لعن كن به كشندگان امام حسين عليه السلام .
الدار المنفصود، ص 151.

حضرت زكريا عليه السلام سه روز از مسجد خارج نشد
در حديث طويل از سعد بن عبدالله اشعرى در حكايت شرفياب شدن به حضور حضرت مهدى عليه السلام گفت : خبر ده مرا از تاويل كهيعص .
حضرت فرمود: اين حروف از خبرهاى غيبى است كه خداوند بنده خود زكريا را از آن آگاه كرد و حكايت آن را براى محمد صلى الله عليه و آله بيان فرمود و آن چنان است كه زكريا از خداوند خواست نام پنج تن را به وى آموزد جبرئيل فرود آمد و او را بياموخت و زكريا هر گاه نام محمد صلى الله عليه و آله و على و فاطمه و حسن عليهم السلام را مى برد اندوهش برطرف مى شد و غمش زايل مى گشت و هرگاه نام حسين عليه السلام مى برد گريه گلوى او را مى گرفت و نفسش به شمار مى افتاد روزى گفت : اى پروردگار من ! چون است كه وقتى نام چهار كس از آنها را مى برم از اندوه تسليت مى يابم و هر گاه ياد حسين مى كنم اشكم ريزان مى شود و ناله ام بيرون مى آيد ؟
خداوند تبارك و تعالى او را خبر داد و فرمود: كهيعص پس كاف نام كربلاست و ها هلاكت عترت است و يا يزيد است كه بر امام حسين عليه السلام ستم مى كند و عين عطش حسين است و صاد و صبر و شكيبايى آن حضرت چون زكرياى اين بشنيد، سه روز از مسجد خود جدا نگشت و مردم را از داخل شدن به محضر خود منع فرمود و به گريه و ناله پرداخت . نفس المهوم ، ص 20.
و او را رثا مى گويد: كه خداوندا! آيا بهترين خلق خود را به مصيبت فرزند وى مبتلا مى كنى آيا چنين بلايى بر خانه او فرود مى آورى ؟آيا على و فاطمه عليهماالسلام را لباس سوگوارى مى پوشانى و اندوه آن را در منزل آنها مى آورى ؟
آن گاه گفت : اى خداى من ، مرا فرزندى روزى كن كه در پيريم چشم من به وى روشن شود و چون روزى كردى ، مفتون كن مرا به دوستى او آنگاه به مرگ او اندوهناكم ساز چنان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله حبيب را به فرزندش اندوهناك ساختى پس خداوند يحيى را به وى بخشيد و او را مبتلا كرد و حمل يحيى شش ماه بود چنان كه حمل حسين عليه السلام چنين بود.
نفس المهوم ، ص 20.

عبور حضرت عيسى عليه السلام از كربلا
روايت شده است كه حضرت عيسى عليه السلام در ايام سياحت با حواريين گذرش به كربلا افتاد ناگاه شير غرانى بر سر راه ايشان آمد و راه را برايشان بست عيسى عليه السلام پيش رفت و فرمود: چرا سر راه بر ما گرفته و نمى گذارى كه ما عبور كنيم ؟شير به زبان فصيح گفت : نمى گذارم شما درگذريد مگر اين كه يزيد را كشنده حسين عليه السلام است لعن كنيد.
عيسى عليه السلام فرمود:حسين چه كسى است ؟شير گفت : سبط محمد النبى الامى و ابن على الولى ، فرزند زاده پيغمبر امى و پسر على ولى است .
حضرت عيسى عليه السلام فرمود: قاتل او كيست ؟
شير گفت : قاتل وى ملعون وحوش بيابان ها و گرگان و درندگان صحراهاست ، به خصوص در روز عاشورا، پس حضرت عيسى عليه السلام دست برداشت و لعن و نفرين كرد بر يزيد، و حواريين آمين گفتند و شير از راه دور شد و ايشان به مقصد خود رفتند.
وقايع الايام خيابانى ، ص 160.

خبر حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله از شهادت امام حسين عليه السلام
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در منزل ام سلمه بود، فرمود: نگذار كسى
داخل شود، حسين عليه السلام آمد زمانى كه طفل بود ام سلمه نتوانست جلو او را بگيرد، حسين عليه السلام بر جدش وارد شد ديد حسين عليه السلام بر بالاى سينه پيامر صلى الله عليه و آله قرار گرفته است و حضرت رسول گريه مى كند ام سلمه سبب گريه حضرت را پرسيد؟حضرت فرمود: اى ام سلمه ، جبرئيل به من خبر داد كه حسين تو كشته مى شود، اين تربت را هم به تو بدهم در نزد تو باشد كه جبرئيل برايم آورده است در شيشه اى بگذار، زمانى كه خون شد آن وقت حسين من كشته مى شود.

 

 


+ نوشته شده توسط مهديان در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 21:40 |


Powered By
BLOGFA.COM